|
(لیلی)
سلام.
درست ۱ساعت بعد از آپ قبلم که با شادی تمام نوشتمش٬ دوباره غمای دنیا ریخت رو سرم. بازهمه ی دنیام به هم ریخت.
باز گریه های مامانم... چون یه احمقی تو مهمونی بهش گفته به سلامتی دختر کوچیکتو شوهر دادی!!
من و محسن همش ۹ ساعت پیش هم بودیم٬ هیچ جایی هم باهم نرفتیم. همش جلوی دانشگاه٬ خلوت ترین جایی که میشد. اما نمیدونم چرا تو این خراب شده نمیشه کاری کرد و از فضولی مردم در امان بود.
دلم خون میشه وقتی مامانم اینطور گریه میکنه و قسمم میده. اما هیچکس نمیفهمه "نمیتونم" یعنی چی.
چطور از همه ی رویاهام بگذرم؟ چطور با دستای خودم آرزوهامو دفن کنم؟ چطور به دلم بگم خفه شو؟
میخوام بپرسم چرا دوست داشتن اینقدر سخته؟ کسی جوابی داره؟
گناه من چیه که تو این عصر با کسانی زندگی میکنم که انگار تو این دنیا زندگی نکردن٬ که هیچکدوم نمیدونن وقتی غم عشق مثل آتیش به دل آدم هجوم میاره هیچ چیزی نمیتونه اون حسو آروم کنه مگر صدای عشقت... که بهم میگن باهاش حرف نزن. گناه من چیه که تو این دنیا که همه عشقو تحسین میکنن جایی زندگی میکنم که عشق رو رسوایی میدونن؟
جونم چیزی نیست که به خاطر عشق ازش نگذرم... فقط یه چیزی راهمو میبنده. اینکه نمیخوام مامانم٬ بابام و هیچکس دیگه طوریش بشه.
تنها مرد زندگیمه٬ آخرین ماجرای زندگیم٬ حتی اگر نباشه٬ من با خاطره هاش زندگی میکنم٬ با رویای بودنش.
خوب میدونه و میدونم که اگر نیاز به گرمای محبت وجودمو آتیش بزنه نمیتونم دست تو دست کس دیگه ای بذارم٬ خوب میدونه و میدونم که اگر زیر غم زندگی از هم بپاشم نمیتونم سر رو شونه های کسی بذارم و آروم بشم٬ همچین روحیه ای ندارم٬ میدونم که اگر خدای نکرده روزی باهام نباشه همه جا و همه چیز خاطره هامو به یادم میاره. من و محسن خوب میدونیم که با این کار زندگیم تباه میشه. چون هردو خوب روحیه منو میشناسیم.
ناامید نیستم برای رسیدن بهش٬ هنوز لطف خدا هست٬ امیدوارم به یه معجزه.
دیشب که داشتم از فکر نبودنش جون میکندم این فال حافظ امید رو دوباره به قلبم هدیه داد:
دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم
واندر این کار دل خویش به دریا فکنم
از دل تنگ گنهکار بر آرم آهی
کاتش اندر گنه آدم و حوا فکنم
مایه خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست
میکنم جهد که خود را مگر آنجا فکنم
بگشا بند قبا ای مه خورشید کلاه
تا چو زلفت سر سودا زده در پا فکنم
خورده ام تیر فلک باده بده تا سرمست
عقده در بندکمر ترکش جوزا فکنم
جرعه ی جام برین تخت روان افشانم
غلغل چنگ درین گنبد مینا فکنم
حافظا تکیه بر ایام چو سهو است و خطا
من چرا عشرت امروز به فردا فکنم
برای بودنم در کنارش دعا کنید.
(محسن)
سلام من 1 قول به لیلی دادم می خوام به صورت کتبی هم این قول رو بهش بدم که اینطوری بعدها به خودم ببالم که مثل یک مرد سر حرف خودم موندم.
لیلی جان٬ عزیزترین و بزرگترین آرزوی زندگی من که تمام آرزوهام با رسیدن به تو برآورده میشه بهت قول میدم که هیچوقت تنهات نگذارم و برای رسیدن بهت از تمام سعی و تلاش خودم استفاده کنم. قول میدم.
راستی چون لیلی جونم تازه آپ کرده من متن خودمو اینجا گذاشتم که حتما متن قشنگ عزیزمو بخونید.بعد به من برسید.
|