تبليغاتX
تنها تو می دانی
تنها تو می دانی

درباره وبلاگ

آخرين نوشته ها

پيوند ها

آرشيو مطالب



خداحافظی

لیلی عزیزم  سلام، نمیدونم وقتی این نوشته رو می خونی من زنده ام یا نه (کاش نباشم، چون دیگه این دنیا رو نمیخوام).امیدوارم که  خوشبخت بشی(نه غصه ی من رو بخور نه غصه ی خودت رو عزیز من) .به دوستای خوبمون توی این وبم میگم که لیلی تمام تلاش خودش رو کرد تا باهم باشیم منم به خدا تمام تلاشم رو کردم اما خدا نمی خواست ما کنار هم باشیم علتشم من بودم که لیاقت لیلی رو نداشتم .من قراره قلبم رو عمل کنم دکتر گفته خطرناکه شاید مسخره به نظر بیاد درخواستم، اما ازهمتون میخوام که دعا کنید به هوش نیام و به این دنیا بر نگردم .تورو خدا برای لیلی هم دعا کنید که خوشبخت بشه ازلیلی هم دلخور نباشید فکر نکنید بی معرفتی کرده و دوستاش رو فراموش کرده اینطور نیست به خدا اون فقط دیگه نمیتونه بیاد بهتون سر بزنه اما به فکر همتون هست و براتون دعا میکنه .انشااله که همتون به آرزوهاتون برسید و کنار اونی که دوستش دارید خوشبخت بشید. لیلی من  تو رو به قرآن منو ببخش این حرفارو اینجا هم نمیخواستم بزنم چون میدونم ناراحتت میکنم ولی ترس از اینکه دیگه نتونم این حرفارو بهت بگم وادارم کرد که برخلاف میلم حقیقت رو بگم . انشااله زمانی اینارو بخونی که از دلت رفته باشم تا سخت نگیری که غصه بخوری... خوشبخت بشی تمام زندگی من.قولهایی که قبلا بهم دادی هم یادت نره. تا آخرین لحظه ی عمرم دوستت دارم... . یا علی


دوشنبه 18 آذر1387 توسط لیلی و محسن



دلم شکست. روحم مرد. عشقم رفت

سلام

همه چیز تموم شد.خانواده لیلی پیروز شدن البته به خیال خودشون پیروز شدن در اصل خیلی وقته که شکست خوردن از همون وقتی که نذاشتن لیلی برای خودش زندگی کنه نذاشتن مثل بقیه باشه نذاشتن کاری که دوست داره بکنه .

دیشب وقتی لیلی زنگ زد و گفت که مجبورش کردن تا فراموشم کنه حس کردم دیگه جایی را نمی بینم .گفت که منم اونو فراموش کنم .به خدا نمی تونم دارم دق میکنم . کارم شده گوش دادن به صدای ضبط شده لیلی .آخه به جز اون کسی را نمی تونم دوست داشته باشم همش نگاهم به گوشیه که اس امسش بیاد و منو از این حال دربیاره به اندازه ی تمام عمرم گریه کردم...

دلم داره میترکه به خدا بغض داره خفم میکنه چطوری میتونم فراموش کنم کسی را که جزئی از وجودم شده کسی که به قرآن مهربونی و محبتش را هیچوقت ندیدم و نمیبینم.از خدا دلگیرم اگه قرار نبود مال هم باشیم چرا دیدمش؟چرا مهرش به دلم نشست؟ای کاش ترس از خدا باهام نبود تا میتونستم خودمو از این دنیای نامرد برای همیشه راحت کنم ...

برای داماد :

 داماد(لیاقت آقا نداری) کار خیلی بدی کردی .شاید با این کارت دل پدرزنت و بقیه را بدست آورده باشی ولی دل دو تا جوون را شکستی که گناهشون فقط دوست داشتن هم بود (شوهر خواهر لیلی نمیدونم چطور ولی وب را پیدا کرد و از صفحاتش پرینت گرفت و تحویل خانواده لیلی داد) من که نمیگذرم خداهم ازت نگذره.

حیف که ندیدمت وگرنه مردونگی را بهت یاد میدادم تا هیچوقت از یادت نره .انقدر مرد نبودی که وقتی تحقیق کردی راستش را بگی نه اینکه به دروغ تهمت بزنی.مطمئن باش اون دنیا بدجوری گرفتارت میکنم .

برای لیلی عزیزم:

.لیلی جانم عزیزم اگر منو دوست داری غصه نخور فکر کن تاحالا همه چیز فقط یه خواب بوده .نگران منم نباش .میدونی که قبل از آشنایی با تو میخواستم برم مکزیک اما با اومدن تو زندگیم عوض شد گفتم میمونم و باهم یه زندگی قشنگ میسازیم اما نذاشتن...الان باز شدم بیکس و تنها همون کاریو میکنم که باید...مطمئنم و مطمئن باش که هیچکس نمیتونه جای تورو برام بگیره و برام به اندازه ی تو برکت داشته باشه .پس میرم...

منو حلال کن به خاطر همه ی بدیهام بد رفتاریهام اذیتهام...

امانتیهاتم شاید یکم دیر ولی میرسونم به دستت عزیزم

آرزوم بود و هست که خوشبخت باشی و به همه ی آرزوهات برسی توروخدا آرزوم را برآورده کن عزیزم

خواهرت گفت اگه دوستت دارم از زندگیت برم .به قرآن دوستت دارم تا همیشه  پس مجبورم برم ...مواظب خودت باش .یا علی


جمعه 8 آذر1387 توسط لیلی و محسن



هم خوب هم بد

سلام

این چندروزی که نبودیم اتفاقهای زیادی افتاد.بازهم مامان لیلی بهش گیر داد با این تفاوت که این بار خیلی خفن تر بود.گوشی ایرانسلشو ازش گرفته (خوشبختانه اون یکی هنوز دستشه) سیم اینترنت رو کنده ... خلاصه حسابی اوضاع خراب شد.

دیروز لیلی زنگ زد گفت محسن دلم داره میترکه  مامانم داشت باهام حرف میزد و گریه میکرد وقتی حرفش تموم شد رفت دید بابام تو اتاق بغل خوابیده اومد به من گفت بابات حتما حرفامونو شنیده بیدارشه حتما ازمن میپرسه که چرا گریه میکردی منم همه چیزو بهش میگم...

گفتم آخه دختر خوب بابات این حرفارو شنیده باشه اونم به این مهمی نمیگیره بخوابه که همون موقع میومد میگفت دیگه...خلاصه کلی دلداریش دادم عزیزمو تا یکمی آرومتر شد.بعد از دو سه ساعت اس امس دادم بهش که چی شد اونم گفت که هنوز چیزی نشده و خوبه گفتم نگران نباش عزیزم چیزی نمیشه...

امروزم که عزیز دلم رفت دانشگاه دنبال کارای مدرکش. که خداروشکر خیلی از کاراش تموم شد امروز.

خبر دیگه این که لیلی خانم امروز یه کاره خوب کرد که تقریبا من ازش خواسته بودم.به مامانش گفته که دیگه  باهاش حرف نمیزنم(یعنی با من).اینطوری بهتره چون از زیر این فشاری که مامانش بهش آورده خارج میشه کمی.الانم قرار گذاشتیم اس امسامونم کم کنیم که اوضاع دوباره خراب نشه .(دلم خیلی تنگ میشه ولی خب چاره ای نیست)


شنبه 2 آذر1387 توسط لیلی و محسن



دوباره خوشی هام غم شدن
(لیلی)

سلام.

درست ۱ساعت بعد از آپ قبلم که با شادی تمام نوشتمش٬ دوباره غمای دنیا ریخت رو سرم. بازهمه ی دنیام به هم ریخت.

باز گریه های مامانم... چون یه احمقی تو مهمونی بهش گفته به سلامتی دختر کوچیکتو شوهر دادی!!

من و محسن همش ۹ ساعت پیش هم بودیم٬ هیچ جایی هم باهم نرفتیم. همش جلوی دانشگاه٬ خلوت ترین جایی که میشد. اما نمیدونم چرا تو این خراب شده نمیشه کاری کرد و از فضولی مردم در امان بود.

دلم خون میشه وقتی مامانم اینطور گریه میکنه و قسمم میده. اما هیچکس نمیفهمه "نمیتونم" یعنی چی.

چطور از همه ی رویاهام بگذرم؟ چطور با دستای خودم آرزوهامو دفن کنم؟ چطور به دلم بگم خفه شو؟

میخوام بپرسم چرا دوست داشتن اینقدر سخته؟ کسی جوابی داره؟

گناه من چیه که تو این عصر با کسانی زندگی میکنم که انگار تو این دنیا زندگی نکردن٬ که هیچکدوم نمیدونن وقتی غم عشق مثل آتیش به دل آدم هجوم میاره هیچ چیزی نمیتونه اون حسو آروم کنه مگر صدای عشقت... که بهم میگن باهاش حرف نزن. گناه من چیه که تو این دنیا که همه عشقو تحسین میکنن جایی زندگی میکنم که عشق رو رسوایی میدونن؟

جونم چیزی نیست که به خاطر عشق ازش نگذرم... فقط یه چیزی راهمو میبنده. اینکه نمیخوام مامانم٬ بابام و هیچکس دیگه طوریش بشه.

تنها مرد زندگیمه٬ آخرین ماجرای زندگیم٬ حتی اگر نباشه٬ من با خاطره هاش زندگی میکنم٬ با رویای بودنش.

خوب میدونه و میدونم که اگر نیاز به گرمای محبت وجودمو آتیش بزنه نمیتونم دست تو دست کس دیگه ای بذارم٬ خوب میدونه و میدونم که اگر زیر غم زندگی از هم بپاشم نمیتونم سر رو شونه های کسی بذارم و آروم بشم٬ همچین روحیه ای ندارم٬ میدونم که اگر خدای نکرده روزی باهام نباشه همه جا و همه چیز خاطره هامو به یادم میاره. من و محسن خوب میدونیم که با این کار زندگیم تباه میشه. چون هردو خوب روحیه منو میشناسیم.

ناامید نیستم برای رسیدن بهش٬ هنوز لطف خدا هست٬ امیدوارم به یه معجزه.

دیشب که داشتم از فکر نبودنش جون میکندم این فال حافظ امید رو دوباره به قلبم هدیه داد:

 

دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم

واندر این کار دل خویش به دریا فکنم

از دل تنگ گنهکار بر آرم آهی

کاتش اندر گنه آدم و حوا فکنم

مایه خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست

میکنم جهد که خود را مگر آنجا فکنم

بگشا بند قبا ای مه خورشید کلاه

تا چو زلفت سر سودا زده در پا فکنم

خورده ام تیر فلک باده بده تا سرمست

عقده در بندکمر ترکش جوزا فکنم

جرعه ی جام برین تخت روان افشانم

غلغل چنگ درین گنبد مینا فکنم

حافظا تکیه بر ایام چو سهو است و خطا

من چرا عشرت امروز به فردا فکنم

 

 

برای بودنم در کنارش دعا کنید.

(محسن)

سلام  من 1 قول به لیلی دادم می خوام به صورت کتبی هم این قول رو بهش بدم که اینطوری  بعدها به خودم ببالم که مثل یک مرد سر حرف خودم موندم.

لیلی جان٬ عزیزترین و بزرگترین آرزوی زندگی من که تمام آرزوهام با رسیدن به تو برآورده میشه بهت قول میدم که هیچوقت تنهات نگذارم و برای رسیدن  بهت از تمام سعی و تلاش خودم استفاده کنم. قول میدم.

راستی چون لیلی جونم تازه آپ کرده من متن خودمو اینجا گذاشتم که حتما متن قشنگ عزیزمو بخونید.بعد به من برسید.

 


دوشنبه 27 آبان1387 توسط لیلی و محسن



سرخوشانه
سلام به همگی.خوبین؟

ما هم خوبیم. هرچند وقت یه بار یکی با حرفای ناامید کننده میخواد حالمونو بگیره. ولی خب ما حالمون همچنان خوشه

البته من بهترم برای اینکه محسن میگه بیشتر از همیشه دوستت دارم

بهم میگه خوب نیست اینقدر آدم معتادو تنها نذار٬ میگم چی مصرف میکنی؟ میگه پودر لیلی  میگه اعتیادم شدیده. من که نمیدونم؟ سرم نمیشه. 

بعدشم اصلنم نمیخوام بذارم بره فوتبال. بازیای پخش مستقیمو هم نمیذارم ببینه. اصلا میخوام بگم مغازه هم نره. دانشگاهم نره. همش پیش من باشه. خب چرا اینقدر محسن منو اذیت میکنه هیچکس نمیگه بچه خوبی باش٬ رفته تصادف کرده دل منو خون کرده٬ هیچکس بهش چیزی نمیگه  ولی من یه ذره ازش دلخور شدم همه میگن بذار وقتش مال خودش باشه اصلنم همه وقتش مال خودمه. اگر گذاشتم از خونه بره بیرون اینقدم حرف گوش کنه. بهش بگم نرو نمیره 

ولی جدی بگم من به خاطر اینکه رفته بود سالن دلخور نبودم. برای اینکه جواب اس امسمو نداد دلخور بودم. ولی بعدش فهمیدم جواب داده ولی جوابش دیر رسیده.

 


یکشنبه 26 آبان1387 توسط لیلی و محسن



بازم فوتبال حادثه آفرید

سلام انشاالله كه همگي خوب باشيد.

بعداز چندوقت گفتم بيام يه دو سه خطي بنويسم .اوضاع فعلا يكم آروم شده هرجند كه مامان ليلي هرچندوقت 1بار بازم ميره بهش گير ميده ولي خداروشكر از اون جو وحشتناك يكم فاصله گرفتيم.

اين پاي منم مثل اينكه اوضاعش داره خراب ميشه  .پيچ خوردگيش خوب شده تقريبا ولي ميگن تاندونام كشيده شده .اگه حرفشون راست باشه بيچاره ام. دلم فوتبال ميخوااااااااد(البته بعد از ليلي جونم) ديشب رفتم سالن تا فوتبال ببينم .بازي كه نميتونم بكنم بچه ها گفتن وايسا داور منم قبول كردم.ليلي زنگ زد صداش خوب نميومد .انقدرم سرو صدا بود كه نميشنيدم چي ميگه جامم نميتونستم به سرعت عوض كنم .ليلي هم خداحافظي كرد و قطع كرد.وقتي اومدم خونه اس ام اس دادم بهش ولي سرسنگين جواب داد نگو ليلي من ناراحت شده.خب من كه نميدونستم ناراحت شده چون اصلا نفهمیدم چی میگه.براي همينم بهش گفتم كه ديگه نميرم تا ناراحت نشي. من كه از بازي كردن افتادم ديگه نگاهم نميكنم.ارزش ناراحتي ليلي رو نداره.

خيليييييييييي دوستت دارم ليلي من...


پنجشنبه 23 آبان1387 توسط لیلی و محسن



دوستش دارم. همین!

سلام. خوبین؟

اوضاع من بهتره. البته شرایط تغییری نکرده ولی خب دیگه اون حرفا برای فراموش کردن محسن فعلا تموم شده. منم کمتر غصه میخورم و مثل اون روزا نا امید نیستم.

خیلی روزای بدی بود. فقط حرف نبودنش شد، همون مشکلاتی که میدونستم هستن اما به این وضوح ندیده بودمش، یهو رو سرم هوار شد و من جز گریه و دعا هیچ کاری نمیکردم.

هرچی سعی میکردم خودمو با یه کاری مشغول کنم و کمتر فکر کنم هر لحظه یه چیزی منو یاد خاطره هام با محسن مینداخت. وحشتناک بود. فکر میکردم ازش جدا شم... وحشتناک بود.

یه بازی محسن برام آورده بود، میرفتم سراغ کامپیوتر بازی کنم ، یهو وسط بازی یادم میافتاد محسن گفته این یه بازیش خیلی خوبه ... گفته همشو یادت میدم... با گریه بازی میکردم ، دلم میخواست بترکه ... میومدم زیر لحاف ، میخواستم هیچی رو نبینم ، هیچی رو نمیخواستم. خودمو تو اتاق حبس کرده بودم. فقط وقتایی که بابام میومد 5دقیقه میرفتم پیششون و به زور جلو گریه هامو میگرفتم تا بابام چیزی از حالم نفهمه.

محسن هر وقت زنگ میزد من داشتم گریه میکردم، میگفت تورو امام حسین گریه نکن دلم ریش شد، میگفتم میترسم. میگفت نگو میترسم شرمم میشه، من باشم و تو بترسی؟

اگر صداش نبود، اگر حرفاش ، محبتهاش، دلداریهاش نبود، اگر هربار بهم نمیگفت همه چیز رو بسپار به خدا، طرف خدا باش، خدا طرف ماست، محال بود بتونم تحمل کنم.

آدم وقتی از همه کس ناامید میشه همیشه بودن مادر و خواهر دلداریش میده. نمیدونم وقتی اون دوتا اینطور جلوی من میایستن من باید به کی امید ببندم؟

نمیدونید چطور در موردم قضاوت میکنن. تازه دامادمون هم منو با محسن تو خیابون دیده، اما از اون روز به گمان اینکه کسی چیزی نمیدونه چیزی به کسی نگفته تا اینکه خواهرم آدرس محسنو بهش داده و گفته در موردش تحقیق کن، و بعد از کلی که خواهرم بهش اصرار کرده گفته تو خیابون دیدمشون.دامادمون خیلی پسر خوبیه، خدا حفظش کنه. البته اونم مخاف صد در صده!!

خواهرم فقط شعار میداد،گریه میکرد و میگفت چطور روت شد بذاری تو اون ماشین بشینه، بابا اون ماشینو برات گرفته 4 تا نامحرم تورو کمتر ببینن با چه رویی سوئیچو دادی دستش؟( انگار عصر قاجاره!!!!)

مامانم کلی گریه کرد. دلم واسه گریه های مامانم سوخت، میخواستم بگم گریه نکن، هرچی تو بگی، ولی فکر که میکردم چی ازم میخواد...؟ کاش دل اونا هم یه کم فکر دلمو میکرد

دستشون رو میذارن رو دهنم، راه نفسمو میبندن و میگن نفس بکش، میتونی!! هرچی تقلا کردم نشد، داشتم جون میدادم، فکر جداییش مثل جون کندن بود برام.

ولی حرفای خواهرم برام اهمیتی نداشت. مگه میتونم اون روزی رو که رفتم و ازش خواهش کردم رو فراموش کنم؟ مگه میتونم لحن صداش رو فراموش کنم؟ میتونم حرفاشو از یاد ببرم؟

بهم گفت هر کاری میخوای بکن من کمکی نمیتونم بکنم. حالا با یه خواب اومده و فکر میکنه منجی خوشبختی منه؟

من نمیگم آبجیمو دوست ندارم، نمیگم برام ارزشی نداره. اما تو این مورد وقتی باهام حرف میزنه وقتی حرفای اون روزش یادم میاد انگار داره با دلسوزیهاش فحشم میده.

خودش خواهر بزرگتر نداره که بفهمه وقتی آدم نمیتونه حرفاشو حتی به مامانش بگه با خودش فکر میکنه خواهر دارم و دلش قرص میشه. چه میدونه با اون حرفاش طوری دلمو شکست که هیچوقت از یادم نمیره. ایننقدر دوستش داشتم و بهش اطمینان داشتم که ازش کمک خواستم اما جواب خوبی بهم نداد.

حالا هم همه چیز رو سپردیم به خدا ، میدونم که درست میشه، هر روز سر نماز از خدا میخوام خودش یه جوری دل بابامو نرم کنه و محبت محسنو به دلش بندازه. خدا از دلا خبر داره . میدونه چی کشیدم اون 3 روز. میدونه وقتی کسی کوچکترین حرفی از فراموش کردن میزنه چه حالی میشم. اگر خدا هم مثل بقیه از دلم خبر نداشت الان زنده بودنم معنی نداشت. فقط امید به خدا آرومم میکنه و اینکه میدونم بی اینکه حرفی بزنم وقتی با چشمای خیسم آسمونو نگاه کردم اونم منو نگاه کرد و دلمو آروم کرد. چه حس خوبی داره وقتی خدا رو حس کنی و بدونی بی هیچ حرفی تمام حرفاتو میخونه.

میخوام از دوستای خوبم که تو این مدت فراموشم نکردن و با حرفاشون بهم امید دادن تشکر کنم

زینب ، ستایش، مینا، آرزو، ساره ...

و دو تا تشکر مخصوص : یکی از مریم که همیشه به فکرمه و برام مثل خواهرکوچیکترمه.

یکی هم از لیلا که اون روزی که به محسن گفته بودم بهم زنگ نزنه و واقعا حال بدی داشتم، بهم زنگ زد و با حرفاش گریه مو آروم کرد. هنوزم صداش با لهجه ی قشنگش تو گوشمه که مدام بهم میگفت غصه نخور، گریه هم نکن. و کلی از مشکلات خودش گفت تا آرومم کنه. مرسی لیلای مهربونم.

 


شنبه 18 آبان1387 توسط لیلی و محسن



عشقی که هیچکس نمیتونه ببینه
(لیلی)

دیروز خواهرم اومده بود با کلی نصیحت و حرفهای نا امید کننده. وخوابی که دیده بود. با گریه برام تعریفش کرد. گفت خواب دیدم تو آتیش دست و پا میزنی وهیچکس نمیتونه کمکت کنه.

کلی از شرایطمون گفت. از بابام و اینکه اگر بفهمه سکته میکنه، خورد میشه،تمام آبرویی که به دست آورده ، تمام وجهه ای که داره به باد میره. با این همه اهمیتی که به ازدواجت داده این همه آدمایی که ردشون کرده حالا اگر بفهمه سکته میکنه. اما من نمیخوام طوریش بشه.

گریه کردم. نمیتونم فراموشش کنم. انگار همه ی رویاها و نقشه هامو برای زندگی یهو کوبیدن تو سرم. همش خراب شد، تو یه لحظه.

حرفاشونو گفتن. مامان و خواهرم. تمام تلاششون رو کردن برای اینکه ازهم جدامون کنن. گفتن تلاش کن. میتونی فراموشش کنی. حتی فکرش دیوونم میکنه. فکر اینکه یه روز ازش خبر نداشته باشم. دیوونه میشم وقتی فکر میکنم نگاهش، عشقش،خوبی هاش مال یکی دیگه باشه. اگر اسم کسی رو صدا بزنه همونطوری که اسم منو صدا میزنه... خدایا داره زندگیم از هم میپاشه.

وقتی دیشب زنگ زد و بعد از کلی حرف و گریه بهم گفت کاری میکنم تا از چشمت بیافتم تا راحت فراموشم کنی. اما من نمیخوام فراموشش کنم. از خدا نمیخوام تا کمکم کنه برای فراموش کردنش. میخوام دلمو از عشقش پر کنه. ازش میخوام عاشقترم کنه. ازش میخوام با عشق پاکم کنه.

دیشب به خاطر اون خواب خیلی گریه کردم. خدایا اشتباه کردیم اگر دستای همو گرفتیم. خدایا دیگه هیچوقت دستاشو نمیگیرم تورو به عزیزت ازم نگیرش. خدایا سرم که رو شونه ش بود احساس کردم تو امن ترین جای دنیا ایستادم. احساس کردم کسی نمیتونه ازم بگیردش. خدایا میدونی که از سر دوست داشتن بود. خدایا ببخش. میدونم که بخشیدی. دیشب که از بی کسیم پناه آوردم به قرآنت، لای قرآنو که باز کردم اولین صفحه سوره توبه جلوی روم باز شد. خوندمش با چشمای پر از اشک. خدایا هردومون رو ببخش.

بدون اون نمیتونم. دلم داره از دوریش کنده میشه. تو که میدونی خدا. قول میدم گناه نمیکنم. تورو به عزیزت، تورو به فاطمه ی زهرا ، تورو به صاحب الزمان ازم نگیرش. به چی قسمت بدم؟ ازم نگیرش. خدایا اگر تو بخوای همه میخوان. میخوای مگه نه؟

دیشب بهش گفتم دیگه بهم زنگ نزن، گفتم روزی فقط یکی دوتا اس ام اس اونم فقط برای اینکه حال همو بپرسیم. صبح رفتم همونجایی که وقتی اومد بیشتر وقت باهم اونجا بودیم. نیمکتی که روش نشستیم.. همونجایی که گرفتنمون. کنار دیواری که باهم قدم زدیم.همه ی راهو نگاه کردم و نبودنت رو بیشتر حس کردم. بدبختیم رو بی تو با همه ی وجود حس کردم. دلم داشت میترکید. چطور میتونم بدون تو زندگی کنم؟

اینقدر گریه کردم که چشمام شد همون رنگه که دوست داری. سبز.

دیگه قهر نکن باهام وقتی میگم الهی بمیرم. خدا کنه بمیرم. بدون تو خدا کنه بمیرم. همه ی زندگیم همه ی آرزوهام بدون تو نمیتونم کاش بدون تو بمیرم.

کاش فقط یه لحظه از دلتنگیم خبر داشتن. کاش این حسمو یه لحظه حس میکردن. اونوقت دنیا براشون تموم میشد. چطور دلشون میاد؟ تورو ازم میگیرن. چطور دلشون میاد.

چشمام پره خون شده.

ببخشید خدای من. نذار زندگیم بی محسن بگذره

دوستای خوبم مینا، لیلا، زینب، آرزو، ستایش، شیده دیگه نمیتونم بهتون سر بزنم. نمیتونم جوابتون رو بدم. داره زندگیم نابود میشه. دعامون کنین

 (محسن)

سلام خوبین شما؟

من که خوب نیستم  طفلی  لیلی عزیزدلمم خوب نیست.بابا مگه ما چی میخوایم؟چرا اینطور رفتارمیکنن با ما؟دوست داشتن که گناه نیست .به خدا گناه نیست .دلم گرفته ، دلم پره ، دلم تنگه ... . خب ناراحتم از این همه نامهربونی و ندونم کاری دیگران.جریان چیه؟الان میگم :

دیروز مامان و خواهر لیلی نشستن دوتایی شروع کردن به نصیحت لیلی که نکن اینکارارو این به درد تو نمیخوره بابات مخالفت میکنه این کارگناهه نمیشناسیمش (مگه قراره همه همو بشناسن همون اول؟ خب تحقیق رو برای چی گذاشتن؟) نباید باهاش حرف بزنی گناهه!(به خدا قسم اگه یک کلمه چرت گفته باشیم که گناه داشته باشه) به لیلی گفتن باید منو فراموش کنه آخه مگه من قاتلم؟مگه معتادم؟مگه دزدم؟مگه هرزه ام ؟به خدا هیچکدوم نیستم.دیشبم چون مامان لیلی قسمش داده که دیگه با من حرف نزنه لیلی گفت دیگه زنگ نزن.اینترنتم که دیگه نمیتونه بیاد. به خدا سخته خب من چیکار کنم؟میدونم لیلی هم داره غصه میخوره.خب واقعا این برخوردا حق ماست؟به خدا عشقمون پاکه...

 

 

 


دوشنبه 13 آبان1387 توسط لیلی و محسن



شکسته دلم

 

 

وقتی که من عاشق شدم

شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد

و

عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو،

نه آتشی و نه گِلی

چیزی نمیدانم ازین دیوانگی

                                   و عاشقی

 

 

دیگه کلافه شدم از این وضع. نمیتونم نگاه های سرد و رفتار تحقیر آمیز مامانمو تحمل کنم. چقدر احمقم که فکر کردم ممکنه درکم کنه. فکر کردم کمکم میکنه!!!!

یعنی من 23 ساله هنوز قدرت تشخیص موقعیتو ندارم؟ حق ندارم شریک زندگیمو انتخاب کنم؟

مستحق این رفتار نیستم. شخصیتم خرد شده، به احساسم به شعورم توهین شده. مثل دختر بچه ی 12 ساله رفتارمو کنترل میکنه و میگه از اول باید همین کارو میکردم!!!

اما خیلی وقتایی که حواسش بهم نبود من راه خودمو رفتم. توی 4 سالی که دانشگاه میرفتم حتی وقت کلاسامو نمیدونست ولی من همون کاری رو میکردم که درست بود حتی وقتی رفت و آمدم کنترل نمیشد من هیچ کاری که درست نباشه انجام ندادم. اما کاش هرکاری میتونستم و نباید میکردم انجام میدادم تا الان اینقدر دلم ازاین همه حرف گوش کردنم نمیسوخت. دلم خیلی شکسته.

روابطم با محسن به کمترین حدش رسیده. خیلی دلتنگشم. خیلی زیاد.

 

 

 


یکشنبه 12 آبان1387 توسط لیلی و محسن



سالگردمون مبارک!

 

سلام، سلام  به دوستاي ليلي جونم و خودم(البته اگه قابل بدونيد منو) انشاا... كه همتون خوب خوب باشيد

امروز بهترين روززندگيمونه آخه ميدونيد امروز چه روزيه ؟ خودم ميگم : اوليــــن ســــــــــــاگـــــــرد آشنــــــــــــاييمــــــونــــــــه

هوررررررررررررررررررااااااا.يك سال پيش يه همچين روزي من به گنج زندگيم رسيدم .الان كه فكرش رو ميكنم (يعني قبلا هم فكرشو كردم )كه چقدر خوش شانس بودم و چقدر خدا دوستم داشت كه اون روز توي دانشگاه ليلي رو ديدم.من با دوستم گرم صحبت بودم كه ناگهان يه فرشته ي ناز اومد از جلوم رد شد من ديگه فكم كار نميكرد بعد از اينكه به خودم اومدم به دوستم گفتم پاشو جون مادرت باهم بريم دنبال اون دختره ببينيم كجا ميره؟ گفت بابا بشين كيو ميگي؟ گفتم تو بيا ببين ميشناسيش؟ خلاصه رفتيم وباكمك دوست دوستم كه تو مركز كامپيوتر دانشگاه كارميكرد مشخصات ليلي جون جونمو درآورديم و ...(قبلا تعريف شده مابقيش)

 آره خب معلومه كه خوشحالم مگه ميشه روز تولدم خوشحال نباشم(تولدم دراصل امروزه)ولي ميدونيد چيه؟يكمي هم ناراحتم آخه دلم ميخواست الان پيش هم بوديم با هم و پيش هم جشن ميگرفتيم براش گل و كيك و كادو ميگرفتم ولي حالا از هم دوريم.

انشاا... سال ديگه دوتايي باهم و كنارهم جشن ميگيريم.

ليلي جونم توضيح داده كه چه بلايي سرم اومده .از كارو زندگي افتادم البته الان اومدم مغازه آخه نميتونم تو خونه بشينم.خب حوصلم سر ميره.صبح به حميد(پسر خواهرم) زنگ زدم گفتم بيا با ماشين منو ببرمغازه اونم اومد باهم اومديم كركره رو هم داد بالا من اومدم تو مغازه نشستم .حالا اگه يكي بياد از تو ويترين يه چيزي برداره بره من بايد فقط نگاهش كنم.

 تو اين روز قشنگ و دوست داشتني و به يادموندني من از همين تريبون اعلام ميكنم كه تا آخرين قطره ي خونم براي رسيدن به هدفم كه زندگي با ليلي عزيزم هست با مشكلات بجنگم.به اميد پيروزي...

 (محسن)

 

                                             

سلام. خوبین؟

امروز اولین سالگرد آشنایی ماست   خیلی زود یه سال گذشت... انگار همش خواب و رویا بوده روزایی که گذشته. هیچوقت اولین باری رو که باهم حرف زدیم رو فراموش نمیکنم.

نصف شب بود تا صبح حرف زدیم. رو تختم مچاله شده بودم و صدام میلرزید وقتی باهات حرف میزدم.

نمیدونستم کارم درسته یا نه٬ آخرش به جایی میرسه یا نه٬ ولی نمیدونم چرا از اولش اطمینان داشتم بهت و میدونستم که حرفات واقعیه. تا چند روز فکر میکردی مدل صدام اینطوریه که میلرزه. ولی بعدش درست شد.

همش میگفتی چقدر بامزه حرف میزنی٬ صدات چه بامزه ست٬ چه آروم حرف میزنی٬  ... "ز" رو یه جوری میگی (!) چرا لهجه نداری یادته؟

اون روزا مغازه داشتی و کامپیوترت تو مغازه بود برای همین روزا باهم چت میکردیم.به زورمیگفتی اگر میخوای میمونم مغازه شب چت کنیم. منم میگفتم نه نمیخوام٬ دوست نداشتم اذیت بشی.

 بعد که مجبور شدی مغازتو جمع کنی و گفتی جواب نمیده٬ تا چند هفته بیکار بودی. چقدر سخت بود٬ کلافه بودی٬ دانشگاهم مرخصی گرفته بودی.ولی بعد رفتی پیش علیرضا و شریک شدین باهم. یادته میگفتی لنگ ده تومنم٬ موعد قسطت بود؟ یادت بیار تا الان اینقدر ناشکری نکنی. الانم درسته سختته ولی خیلی بهتر ازون وقتاست. درسته روند خوب شدن وضع کنده ولی بهتر از پسرفته. (باز نصیحتای مامان بزرگ شروع شد)

یادته وقتی اومدی... برای اولین بار میخواستیم از نزدیک باهم حرف بزنیم. تو که خیره میشدی تو صورتم ... همش باعث میشدی خجالت بکشم!  گفتی لیلی چقدر مظلومی 

راستی چیه صورتمو دوست داری که اینطور نگام میکنی؟ کاش خودمو ندیده بودم تا فکر میکردم همونطوری هستم که توصیفم میکنی. شکل فرشته!

بعد که میخواستی برگردی تهران ... گفتی فکر اینجاشو نکرده بودم. از صدات غم میبارید. گفتی دلم داره کنده میشه. شب که زنگ زدی و تو قطار بودی ... با داداشت (مجتبی) حرف زده بودی٬ گفته بود فکر این کارو از سرت بیرون کن٬ ترکها خیلی غیرتین٬ تو شرایط ازدواج نداری ... چطوری میخوای از خانوادش جداش کنی و بیاریش اینجا.

خواهرت هم گفته بود نمیتونه اینجا بمونه الان ذوق و شوق دارین فکر میکنه میتونه ...

خیلی حالت بد بود. میگفتی اگر همینطوری بشه که میگن؟ ۲ساعت باهات حرف زدم که مگه ما همه اینا رو نمیدونستیم و آماده نبودیم که به همه ثابت کنیم که میتونیم. برای هم همه کار میکنیم و پای هم وایستادیم حتی اگر همه دنیا جلومون وایسته.

خواهرت که زنگ زد خونمون برای قرار خواستگاری. بابام بی اینکه بدونه کی هستی(عشق منی) گفت راه دور نه. به مامانم گفتم میخوامت و از اون روز شدم بزرگترین گناهکاری که مامانم میشناسه.

خواهرت دوباره زنگ زد و آدرستون رو گفت تا تحقیق کنیم. تقریبا التماس کردم به آبجیم که با بابا حرف بزنه ولی خیلی بد و رک بهم گفت مـــن حـــرف نمیزنــم. حالم بد بود و اون روز برای اولین بار سرم داد زدی که بس کن چرا اینقدر خودتو اذیت میکنی.

تصمیم گرفتیم بمونه برای وقتی که حضوری بیایید اینجا. اما شرایطش پیش نیومده و برای دلتنگیامون دوباره ۲ روزه اومدی پیشم.

روزا خیلی زود گذشت. همه ی دعواها٬ دلتنگی ها٬ حرفای قشنگ٬ سردی و نیش و کنایه های دیگران٬ گریه ها و نا امیدی ها٬ و همه ی روزای شادی که باهم داشتیم ٬ بهترین روزای عمرمون.

با همه ی سختی ها بهترین روزها رو برای هم ساختیم. کنار هم بودیم و می مونیم هرچی که پیش بیاد.

اگر بدونن چه شوقی داریم برای زندگی باهم٬ چه رویاهایی برای روزای آینده مون همینطور با بی رحمی جلومون میایستن؟ همه ی روزهایی که میتونست  کنار تو بگذره رو ازم گرفتن٬ همه ی لحظه هایی که میتونست دستام تو دستات باشه رو ازم گرفتن. اگر میدونستن دلم پرمیزنه برای دستای گرمت باز این کارو باهام میکردن؟ 

میرسم بهت. حتی اگر برای دوباره گرفتن دستات از زندگی و جونم بگذرم. به خدا قسم بهت میرسم ... 

 

                    

 محسن گفت به مناسبت امروز از طرف من هم آپ کن٬ گفت نمیتونم بنویسم. من فقط تو حرف زدن خوبم(یه زبونی داره بیا ببین٬ با همین زبونش قاپمو دزدید دیگه) گفت بد مینویسم.

الهی قربونش برم با این نوشتنش. خوشگل من خیلی قشنگ بود. ارزشش به اینه که حرفای دل قشنگ توا و با دستای تو تایپ شده. برام یه دنیا ارزش داره. بهترین کادوی دنیاست برام. البته به همراه اون چیزی که پشت تلفن بهم دادی

(لیلی)

 


چهارشنبه 8 آبان1387 توسط لیلی و محسن